|
اينك كه چند روزي از سالگرد 22بهمن مي گذرد بهتر است نگاهي گذرا بر اين اتفاق داشته باشيم:
روز
22بهمن برخواسته از دل ایران زمین ، برخواسته از مردمانی بود كه بعد از خاموشی
بسیاری دوباره برای لحظه ای از خواب غفلت بلند شدند. حاصل
زحمات تمام مردمان دلیر و وطن پرستی بود كه راه آنان از گذشته ادامه یافت ، مردان
وزنانی كه یك لحظه هم در برابر ظلم ستمگر،
هجوم بیگانه، وطن فروشی و...كمر خم نكردند مردانه زندگی كردند وآزاد تن به خاك
سپردند. آری
ادامه راه داریوش ها ، كوروش ها ، آرش ها ، بابك ها ، ستار خان ها ، باقر خان ها ،
شریعتی ها ، بازرگان ها ،پورسرخ ها، مصدق
ها... و شاید مهم تر از همه آنها جوانای كه پیام آنان را در یافتند و با نثار
جان خود كشور ایران را آبیاری كردند، آنانی كه جان خود عزیزترین چیز خود را دادند تا ایران آزاد بماند. براستی
اگر مردم پیام آنان را در نمی یافتند این آزاد مردان چگونه یك تنه ریشه ظلم را می
خشكاندند؟ آری
این انقلاب كه مردم در صحنه تاریخ ایران رقم زدند ادامه راه آنان بود ، راه آزاد مردمانی
كه از همه چیز خود گذشتند تا ایران را سرفراز كنند . آن
روزگاران را بحق می توان جهش دوباره در فرهنگ و فهم مردم دانست ،چرا؟
آری تا چندی پیش از آن مصدق نامی بود و دولتی كه بر
پایه دموكراسی تشكیل داد. ( شاید تنها دوره واقعی اجرای دموسكراسی در ایران) اما
مردم آن موقع هنوز در خواب غفلتی سهمگین و جهل ونادانی سخت دست وپا می زدند. چه
حیف كه قدر این گوهر تابناك ایران را نداستند. اما راه مصدق ادامه دارد ،
پیام او و دیگر آزاد مردان جاویدان است
حتی اگر سر بر خاك نهاده باشند. آری
انقلابی كه به آن لقب اسلامی دادند بلند شده از مردم بود( نه آن كه اینك ولی امیرشان
، سرورشان ، آقا بالا سر می خوانندش)اگر مردمی نبودند كی این آقایان می توانستندادعای
همه چیز كنند .این انقلاب ثمره یك صدا شدن وهمبستگی تمام ایران بود. این
از نا آگاهی مردم است كه همیشه نیاز به رهبریتی دارند تا همانند گوسفندان راه را به
آنان نشان دهد و آنان نیز با شور و شادی در آن حركت كنند، نه از توانایی كسی كه آقا
بالا سر آنان می شود. اون
آقایانی كه قبل از انقلاب هیچ برنامه و علاقه به حكومت بر ایران عزیز نداشتند
تا دستشان به جایی بند شد ادعای تشكیل دولت كردند و مردم چه خوشحال آه كه هنوز هم در خواب هستند . آری
انقلاب برخواسته از دل مردم بود ولی چه حیف كه فقط شور تغییر وضعیت را داشتند و نه
تثبیت آن ، هنوز چند سبحای از این حركت عظیم نگذشته بود كه مردی مثل بازرگان را
ظاهری زیبا برای هدف خود قرار دادند تا به آنچه می خواهندبرسند. چرا كسی صدای برنیاورد؟ جز آنان كه به واقع می دانستند چه می گذرد و چه بر سر ایران خواهد آمد . مردم
به راستی باورشان شده بود كه اینان آسما نی هستند حكومت خدایی را برپا خواهند كرد
و هنوز خوشحال از پیروزی كه به دست آورده بودند ، اما غافل ازاینكه چه آینده ای در
انتظارشان هست. وقتی
تعصب جای فكر را بگیرد همین می شود آنان با نام اسلام پیش رفتند و مردم متعصب فقط
به نام اسلام نه به حقیقت وجودی آن دنباله رو آنان. و
جنگ پیش آمد دیگر وقتی برای فكر به حكومت نبود ، وقت حماسه بود ،وقت دفاع از ایران
بود؛ براستی اگر نبودند آزاد مردانی كه برای ایران رفتند ما اینك چه سر گذشتی
داشتیم؟ اما
چه حیف كه هدف اینان نیز به باد فراموشی سپرده شد و بازهم كسانی بودند كه اینان را
هم قربانی هدف خود كنند (شهیدان تنها برای اسلام رفتند ، تنها به دعوت آن كه امام
می خوانندش رفتند ، آنها نه برای ایران بلكه ازبرای ... رفتند) و هنوز هم ادامه
دارد ،درست نزدیك انتخابات ، تظاهرات ، وقتی خطری حكومتشان راتهدید می كند دوباره
نامی از شهیدان می برند دوباره یادی از شهیدان كه چه، اینان برای حكومت ما رفتند مردم شماچرا ازما حمایت نمی كنید؟ اما اینك دیگر حنایشان رنگی ندارد . دیگر
جوانای آمده اند كه عقل را سر لوحه كار
خود ، آزادی را هدف خود ، ایران را همه چیز خود ، تبعیض را دشمن خود ، بی فرهنگی
را آفت جامعه خود، تقلید بی سود را نابودی خود می پندارند. اما چه باید كرد؟ حكومتی هر چند فاسد اما نگه دارنده اجتماع و تمامیت
ارضی یك كشور خیلی بهتر از حكومت و دولتی است كه عرضه هیچ كاری را ندارد (هر چه باشد در
میان اینان وطن پرستان هستند كه هنوز به ایران فكر می كنند برای ایران كار می كنند
نه برای راضی كردن آقایان) اگر جامعه دچار تفرقه و انحطاط شد دیگر به این زودی ها آثار آن پاك نخواهد شد.اگر
ایران با حكومتی از مردم ایران هر چند فاسد اداره شود خیلی بهتر از آن است كه
بیگانگان و دشمنان بر این كشور حكومت كنند مگر چندین سال پیش نبودند بیگانگانی كه
تمام ایران را ملك پدری خود ، مردم ایران نوكر خود ، منابع ایران را حق خود می
پنداشتند؛هر وقت می خواستند می آمدند و هر وقت می خواستند می رفتند و همه چیز را
با خود به یغمی می بردند. شاید تنها سود حكومت
فعلی حاكم بر ایران همین است كه اجازه ورود و اداره كشور را به بیگانه نمی دهد. هر
چند بستر جامعه برای شكوفایی استعدادهای ناب ایرانیان مناسب نیست اما شرایط اینك
خیلی بهتر از گذشته است و این ثمره تلاش جوانان
است و این تلاش برای ایران عاقبت موجب ایرانی سربلند و
آزاد خواهد شد.اگر تلاشی نباشد ، حركتی نباشد ، دانشی نباشد ، مردم آگاهی
نباشند اگر ایران باز هم از بند دیكتاتوری رهایی یابد بعد از گذشت زمان كوتاهی به
سرنوشت مشابه دچار خواهد شد. اگر شرایطی به مانند30سال
قبل پیش آید و دوباره انقلابی پیش آید چه بر سر ایران خواهد آمد ؟ دوستان
من هم مثل شما برای ایران از هیچ كاری دریغ نمی كنم اما یك لحظه به مشكلاتی كه پس
از تغییر حكومت به وجود می آید فكر كنیم .برای درست شدن اوضاع چقدر وقت لازم است ،برای
بر طرف كردن ویرانی ها و یقیناً كشته ها
چقدر هزینه و خون جگر لازم است، مهم تر از همه در این شرایط ایران به چند سال به عقب
باز خواهد گشت تا چیزهای كه ازدست داده را
دوباره جبران كند. انقلاب
ایران در چندین سال پیش چه شرایطی را پیش آورد (بله همه مردم یك صدا خواهان تغییر
حكومت بودند من هم با یك صدا شدن مردم و همبستگی آنان موافقم ، ثمره انقلاب را این می دانم نه خود چیزی به اسم انقلاب)
اگر دوباره انقلابی پیش آید چه می شود ؟ آن
موقع خیلی از نظامیان با مردم بودند اما اینك با وجود ارگانهای نظامی وابسته
مستقیم به حكومت چه خواهد شد؟ كسانی كه باورشان شده اینان به حق حكومت می كنند
چگونه رفتار خواهند كرد؟ در
سر مردم نا آگاه چه می گذرد؟( همین الان من و شاید خیلی از شما ها دشمن ملت و كشور
هستیم ، از بیگانگان خط می گیریم ) ما
باید به اطلاع رسانی بپردازیم تا مردم را از خواب بیدار كنیم ( متاسفانه مردم از
جانعه خود بی خبر هستند نسبت به چیزی كه در جامعه می گذرد كمترین اطلاعی ندارند) و
به راحتی از حصن نیت مردم سو استفاده می كنند. ما
باید فرهنگ غلط مردم كه از گذشته باقی مانده را درست كنیم (در چشم این مردم روحانی همسان خدا هست). مردم
باید بدانند كه جامعه و كشور برای آنان است نه برای كسی كه در مسند قدرت می نشیند.(سیاست برای سیاست مدارها) اگر
هر كس به سهم خود به اصلاح جامعه بپردازد و به راحتی چشم بر هر چیزی نبندد (بگوید به من چه ارتباطی دارد) دیگر شاهد این فساد
جاری در جامعه نخواهیم بود. دوستان
من دیگر برای شما نباید بگویم شما خود بهتر از من می دانید كه فرهنگ زیر بنای هر
جامعه است، حالا ایران با این سابقه فرهنگی و تاریخی چرا به این روز رسیده جای تعجب
دارد. این
فرهنگ است كه تمام روابط و حتی سیاست جاری بر جامعه را مشخص خواهد كرد.اگر مردم
بدانند و بفهمند دیگر براحتی فریب عده ای فرصت طلب را نخواهند خورد .نسبت به جامعه
خود حساس خواهند بود ، هر بی احترامی از سوی منابع قدرت را تحمل نخواهند كرد(برای نمونه چه توهین بالاتر از این كه یك فرد بخواهد دیگران
را با سلیقه خود بپوشاند). بله ما سابقه و بستر را فراهم داریم فقط تعدادی جوان ایرانی می خواهیم
كه به درد جامعه بپردازند حتی در سطح كوچكی همچون خانواده خویش. این
ها همه عقیده شخصی من است، منتظر نظرات شما هستم.
با
تشكر
به امید ایرانی آزاد و سربلند
دلم برای باغچه میسوزد
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
" از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
" لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است .
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد .
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود .
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایه های ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیفهای مدرسه شان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند .
حیاط خانه ی ما گیج است.
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
فروغ فرخزاد
|